غزل شمارهٔ ۴۵۳
کلیم
از مجموعه: دیوان اشعار
همتی کو که دل از عیش جهان بردارم
گل به بلبل دهم و برگ خزان بردارم
نخل بالای تو، آن شعله خاشاک وجود
به کنار آرم و خود را ز میان بردارم
هر نفس جستن آن مویمیان، آسان نیست
گم شود یکدم اگر دست از آن بردارم
توبه کردم ز می و روح غذا میخواهد
مشتی از خاک در پیر مغان بردارم
از جهان قسمتم این دست و دل تنگ؟ بس است
دیده حسرت از آن کنج دهان بردارم
حرص می رطل گران خواهد و از ضعف خمار
پنبه از شیشه به دست دگران بردارم
در ره عشق که هر جاده دَم مار بود
هر کجا پای نهم، دست ز جان بردارم
تیر جور فلکم کُشت ازین کهنهکمان
قدرتی کو که زه کاهکشان بردارم
چون سخنفهمی و فریادرسی نیست کلیم
چه عبث مُهر خموشی ز دهان بردارم