صائب
از مجموعه: غزلیات
جوش گل شد، بادهٔ گلرنگ میباید کشید
انتقام از چرخ پر نیرنگ میباید کشید
غبغب جام و گلوی شیشه میباید گرفت
دامن ساقیّ و زلف چنگ میباید کشید
بوی خون میآید از جام شراب لالهگون
در هوای تر، می بیرنگ میباید کشید
چنگ و عود و بربط و قانون مکرر گشته است
نغمه از مرغان سیرآهنگ میباید کشید
موسم پای گل است و سایهٔ بید و چنار
پای از مسجد به عذر لنگ میباید کشید
میزداید زنگ از دل سبزهٔ زنگارگون
منّت روشنگران زین زنگ میباید کشید
در فضای عقل بال بیخودی نتوان گشود
رخت بیرون زین جهان تنگ میباید کشید
پردهٔ شرم و حیا در پردهٔ شب چون نسیم
از رخ گلهای رنگارنگ میباید کشید
تا رگ ابر بهاران میکشد مشق جنون
خط به عقل و دانش و فرهنگ میباید کشید
همچو مجنون، دامن صحرا اگر افتد به دست
بهر بازیگاه طفلان سنگ میباید کشید
بر رگ جان نواپرداز صائب همچو چنگ
دستی ای دلدار زرین چنگ میباید کشید