وحشی بافقی
از مجموعه: غزلیات
ای مرغ سحر! حسرت بستان که داری؟
این ناله به اندازهٔ حرمان که داری؟
ای خشکلب بادیه! این سوزِ جگرتاب
در آرزوی چشمهٔ حیوان که داری؟
ای پای طلب این همه خون بسته جراحت
از زخم مغیلان بیابان که داری؟
پژمرده شد ای زردگیا! برگِ امیدت
امید نم از چشمهٔ حیوان که داری؟
ای شعلهٔ افروخته! این جان پر آتش
تیز از اثر جنبش دامان که داری؟
ما خود همه دانند که از تیر که نالیم
این ناله، تو از تیزی مژگان که داری؟
وحشی سخنان تو عجب سینهگداز است
این گرمی طبع از تَفِ پنهان که داری؟