مجد همگر
از مجموعه: رباعیات
دی بر سر ره چو دلستانم میرفت
هوش از تن و طاقت از روانم میرفت
او میشد و چشمم ز پی اش مینگریست
دیدم به دو چشم خود که جانم می رفت