ادیب الممالک فراهانی
از مجموعه: فرهنگ پارسی
زهی بچین دو زلف از حبش گرفته خراج
نموده لشگر حسنت عقول را تاراج
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
ز بهر مبحث این قطعه گشته استخراج
کنونه حال و منش طبع و کوفشان نساج
جشان بود گز درزی ارش بود قلاج
وظیفه جامگی و ماهواره شهریه
پژول کعب و گزید و گزیت مال خراج
وژوه قطره باران که می چکد از سقف
چنانکه بُکران ته دیگ و طُلمه نان کماج
قراقروت تو رخبین شمار با فُرفور
چو کشک پینو و آش سماق دان تُتماج
کُبیده پِست و بَدوَره مر آن که زَلّه کند
فَروشه حلوا سُختو همی بود زُنّاج
کرنپهول قَرَنفُل چو بادرنگ خیار
چنانکه کاهو کوک اسپناج اسفاناج
ایازی است و ایاسی چو پیژه چشم آویز
هو و وسنی و انباغ را بدان تو، نباج
نَویم محض و مجرد شَوه بود باعث
عداوت آمده آریغ و نَهب شده تاراج
سپیچه آنچه ببندد به روی سرکه و میْ
سپهربند طلسم است و سرکبا سِکباج
اِیْخُشت است فلز دارتو بوَد طرطیر
ضد اخشیج و سپیداب باشد اسفیذاج
تو بهرمان دان یاقوت و کامه شد مرجان
چو لعل باشد کرکند و آبگینه زُجاج
هزینه خرج بود چک برات و یافته قبض
چو خفچه شوشهٔ زر باژ و ساو باشد باج
مَتاع باشد کالا اثاث کاچار است
شله قصاص بود داو جنگ و کینه لجاج
دمان و گاه و کمانکش زمان و مدت و وقت
شتاب باشد اوژول و ناگهان ناکاج
کلاژه کچله و دیگر کلاغ پیسه بود
حَمامه کالوچ است و تُراج دان دُراج
تویل مردم اصلع چکاد پیشانی
بَسونه زلف و مجعد غَف است و تاری داج
شَخار قلیا هم بیخ آن کنَشتو دان
چنانچه صابون برهوه و زاک باشد زاج
چو مصطکی کیه گوشاد جنطیانا شد
شنوشه عطسه و پیلسته نیز باشد عاج
چلاس لواس است و طفیل بشتالم
کراس لقمه زناع کاره هست تو مرکاج
نماک رونق و نوسیره بحث و کاغذ نفج
بود تماخره فیرید و مشوت کنگاج
کمند خام و سنان نیزه توپ کُشکنجیر
کباده هست کمان و هدف بود آماج
بَواشه آلت مذراة و ماله دان بِتکن
شیار شخم بود خیش و یوغ سرآماج
رعیتان دان گودهچگان و باد رمان
چو امتان نبی بربروش و فرسنداج
سِجاف هست فَراویز و لبنه دان خشتک
قباست یلمه و دیباه را شمر دیباج
هموخ مشعله باشد شماله اسپندار
پلیته باشد افروشه و چراغ سراج
نی مُجَوَف غرو است و نایِ پُر هیرون
درخت ساک که سازند کشتی از آن ساج
فرات باشد فالاد و دجله اورند است
چو تنگه طنجه، بُرنیو جزیرهٔ مهراج
فکانه هست جنینی که مرده سقط شود
چنانکه آن زن نوزاده زاجه باشد و زاج
بیوک و دُغد عروس است و بکر دوشیزه
چنانکه حایض دَشتان و قابله پازاج
کِنِشک تیرک عضو آمد و کنیسه کِنِشت
ولیک کمرا زنار شد چلیپا خاج
دروگر است کتهکار و کفشگر اِسکاف
خیاط درزی و الباد و پنبه زن حلاج
بدیهه آمده، انگارده فسانه و نقل
نکشک مردم مقروض دان و عریان لاج
ضعیف غامی و مفلوج شیک و شیشله دان
چهار چوبه دریواس و نردبان معراج
قدیم بوباشستی و نوشده حادث
گواژه طعنه گواسه صفت بهشت اجماج
سروش هوش و خرد شد، سُروشبد جبریل
نیاز حاجت و آمین بود به جای تراج
بَن است بُطم و بود کاکیان خسکدانه
علک و نیژد و زرنیله شد همان ریواج
مِقَطّه خامه زن و مِصقَله بود بُزداغ
ظروف و احول و ناژو و کاشکی همه کاج
سفینه هست سُماری خَلّه بود مردی
چنانکه نوژیه سیل است و اشتراک امواج
بِتِک کتابت و کرکز علامت است و دلیل
بنا به نوبت و دیهیم و گرزن آمد تاج
ستیم ریمِ جُروح است و باخسه نشتر
پروش مطلق جوشش هزارچشمه خُراج
چو گردنا گل سرخ است و زعفران گیماس
ولیک نیلپر و توله را شمر ورتاج