جهان ملک خاتون
از مجموعه: غزلیات
سایه سرو بلندش گر به ما میافکند
جان کنم ایثارش اما او کجا میافکند
آن بت دلجوی را بین کز دو زلف کافرش
حلقهای در گردن باد صبا میافکند
قامت و بالا نگویید آن که از بالا گذشت
آن بلا را بین که مردم در بلا میافکند
خستهٔ تیغ فراقش کشتهٔ جان مرا
بر بساط درد هجران بی دوا میافکند
چشم و زلف کافرش بنگر که هر دم عالمی
از خط مشکین پرچین در خطا میافکند
هر ستمکاری که زلفش کرد با دل در جهان
جور او و خیر خود را با خدا میافکند
حسن رویت را نمیدانم که دایم از چه روی
در میان دیده و دل ماجرا میافکند
تند باد چرخ ناهموار گردون را ببین
هر زمان در باغ جان سروی ز پا میافکند
من چو ذره در هوایش میدوم گرد جهان
مهر بر روی کسی دیگر چرا میافکند